but...! :)


روان‏شناسی تربیتی 87 همواره بر قله‏ ها!

کسب رتبه نخست کنکور سراسری دکتری روان‏شناسی تربیتی سال 92 را 

"به دوست گرامی جناب آقای کاظم ذبیح الهی"

 تبریک می گوییم. به امید آنکه شاهد موفقیت‏های روز افزون ایشان و دیگر دوستان باشیم.



پ.ن: خوشم میاد که روی کلاس ما این همه حرف میزدن تو گروه، تمام رتبه یک ها هم از کلاس خودمونه! این است کلاس ما :)) منتظر بقیه ش هم باشید، بله!

ضمنا شدیدا منتظر شیرینی می باشیم! نشه مثل دیگر عزیزان که یه آدامس هم به ما ندادن! 

استادی که عاشق تدریسه...

یه استادی دارم که فوق العاده دوست داشتنیه و اولین باره در تمام زندگیم می بینم کسی تا این حد مخصوصا توی این زمینه خاص عاشق تدریسه و زیبا تدریس میکنه. یه چند روزی هم هست داشتم فک می کردم که وقتی سر کلاس بودم اصلا یادم نبود که روز استاده، خب احتمالا بقیه بچه ها هم مثه من فکر و ذکرشون کلاس و درسه که تبریک نگفتن. حس خوبی نداشتم که یادم نبود! ولی خب مطمئنم اون تشکر ما رو تو تبریک اون روز نمی بینه.

وقتی میگم عاشق تدریسه یعنی واقعا عاشق تدریسه این لغتو نمیشه به سادگی برای هر کسی بکار برد. با همه ی وجودش تدریس می کنه همه ی وجودش. توی کلاس ۲۰ نفر دانشجو داره که از کم و کیف خصوصیات همه شون مطلعه، ۲۰ نفری که با وجود اینکه سطح دانش و مهارتشون کاملا هم یه دست نیست اما طوری تدریس میکنه که برای هر کدوم شون انگار سبک انفرادی ویژه ای داره. از ثانیه ای که میاد سر کلاس یک لحظه کلاس به بیهودگی و وقت کشی هدر نمیره، یک دقیقه نیست که پشت میز نشسته باشه، پیشرفت تک تک بچه ها رو هر جلسه مدیریت می کنه، با تک تک مون ارتباط چشمی داره میاد کنارمون می ایسته حرف میزنه، مثلا حتی تایمر موبایل منو هم امتحان میکنه!! و من واقعا نمی دونم وقتی کلاسم تموم میشه تا چه حد عشق، تشکر، رضایت توی چشمام موج میزنه و تا چه اندازه شادی روی لبخندم نشسته. استادی که عاشق تدریسه استادیه که وقتی کلاس تموم میشه و هنوز با چهره ی پر انرژی میشینه پشت میزش، من همه ش تو دلم میگم خدا قوت خدا قوت، استراحت کن و از اینکه یه دقیقه میشینه واقعا خوشحال میشم. استادی که عاشق تدریسه استادیه که من هنوز بیرون رفتنشو از کلاس ندیدم چون بعد از همه ی دانشجوهاش کلاسشو ترک می کنه.

استادی که عاشق تدریسه به من فقط درس یاد نمیده، به من عشق، اخلاق نیک و خوشرویی، تعهد و خیلی چیزای دیگه یاد میده. استادی که عاشق تدریسه چنان این عشقو در وجود من دانشجوش بیدار می کنه که اگه یه روزی یه جایی دانشجویی سر کلاس من بشینه مطمئنا عشقیو که اون به وجود من هدیه کرده رو تجربه می کنه و اینه که "دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش".

استادی که عاشق تدریسه به تبریک روز استاد نیاز نداره، این تبریکو دقیقه به دقیقه توی چشمای دانشجوهاش می بینه.

می پرسین اسمش چیه؟ کیه؟

استادی که عاشق تدریسه، نیازی به پست، مقام، عنوان، آدمایی که تکریمش کنند و ... نداره. همیشه عشق توی چیزای کوچک و خالص پیدا میشه، "همیشه عشق توی چیزای کوچک و خالص پیدا میشه" نه در فلان برج و بارو و مقام و منصب و عنوان.

استادی که عاشق تدریسه، اسمش فقط استادی هست که عاشق تدریسه ... ! 

همزمان با یک فروردین، پدر شدن کاظم خان مبارک! یه خبر میدادی قبلش خب

عمو نوروز باف

بــــــــــله!

عید ما رو بافتی؟

-اوه چه جورم فیتیله پیچت کردم!

بابا اومده!!

بـــَـــــــه بزن دست دست!

کیو آورده؟!

گل پسرو

با اسم چی؟

طاها!

 

دیگه خودت میای عکسشو میذاری تو وبلاگ! اینجا رو هم بخون بیا بگو پیش بینی های من درست از آب در اومد یا نه؟!!

دُدیگر آنکه: عروسی مریم جان مبارک (ما الان خیلی وقته منتظر شیرینی هستیم!)

سه دیگر: تبریک بعدیو باید به من بگین به موقعش! گفتم از الان در شما آمادگی ایجاد کنم یه وقت از ذوق آنفلانگتوس نزنین!

آها راستی! یه تبریک دیگه خودم به خودم میگم: بازگشت دوباره ی مقدم سبز من بر نت مبارک! 

ردپای دوست...

ردپای  دوست...

+

+

وبلاگ دانش آموختگان

New weblog!

دلمون واستون تنگ میشه...

سال تحصیلی جدید رو به آقای دکتر زانا ویسانی تبریک میگیم. امیدواریم که سال پویایی داشته باشند و به زودی شاهد موفقیت شون در مراحل بالاتر باشیم.

سلام بر نامردان و مفقودالاثرهای جنگ تحمیلی پایان نامه!

امروز کلا تمام اعضای این وبلاگ از ثمرات قطع نامه (همون شماره ای که بوده یادم نیس که!) اتمام جنگ تحمیلی کارشناسی ارشد برخوردار میشن. ثمرات این آتش بس(ـخدا پدرتو بیامرزه چه زجری کشیدیم در سه سال دفاع مقدس!) ناجوانمردانه در ذیل آمده است:

۱- ورود به خدمت شیرین سرسره بازی (به غذای دانشکده توهین می کردی؟! بکش دشواری منزل داداش من به یاد عهد آسانی)

۲- بیکاری (استغفرلله چرا کفر میگی؟ نرخ اشتغال زایی ۲۰۰٪ بر منکرش!!!)

۳- بچه داری (بسی رنج بردم در این شبای ونگ زدن مگه میذاره بخوابیم ؟ مخاطب "پدرهای جوان" به علامت جمع دقت کنید! بهله بالاخره دیوار موش داره و موش هم گوش داره و منم فضووووووووول )

۴- پشت کنکور (طرح سفید کردن موها به مانند دندان ها، مشکین تاژ و اینا!)

۵- ازدواج (رونوشت به دامادهای بعد از این: عجب گیری افتادیم...)

۶- دکتری و باز روز از نو حمله از نو...

۷- و غیره!

به تعدادی از جانبازان و اسرای جنگی بازگشته از جبهه های حق علیه باطل پیشنهاد می کنیم سه شنبه یا چهارشنبه با زبون خوش دور هم جمع بشن عصر بریم پارک که هر کسی با هر حال و روزی بتونه شرکت کنه!

وگرنه بیانیه ی شدید اللحن دبیر انجمن مخفی و مخوف فمنیست های دانشکده:

با سلام فراوان
سلام بر مهر ! کجا مهر ، محبت ، از این رؤیاها ، نمیدونم معرفت ...
قدیما قبل از مهر ، یه ماهی به اسم شهریور بود که البته عزیزان چون تجدیدی نداشتن لابد خیلی باهاش آشنا نیستن و به تازگی هم کشف شده اصلا چنین ماهی رو به خاطر نمیارن !!!
یه کم بعد تر از اون قدیما ، یک سری ملت مقاله پرور که چه عرض کنم ، اصلاً خودِ تولید علم مجسّم ! قرار گذاشتن برن اردو . بعد من نمیدونم چی شد یه هویی قول و قرارها بدرود گفته شد و هی سلام بر مهر ، یه بار ؛ دوباره سلام بر مهر ! ولی این دفعه خیلی شرمنده اخلاق ورزشکاریتون دیگه نه اجانبی ، نه استکباری ، نه ... به نظر بی نظیرتون تقصیر کی بندازیم ؟؟؟اون وقت میگن چرا در جامعه خشونت زیاد شده ؟!!! خب تقصیر ، بدقولیهاست دیگه . دعا کنید طرفای دانشکده نیام ، چون اگر بیام ، اگر بیام ، و بازم اگر بیام ؛ سرتیتر خبرها این میشه :
دیروز حادثه ای در پل مدیریت ، امروز فاجعه ای در پل گیشا
بعداً نگید ، چرا نگفتیاااا؟!! دیگه پام رو هم تو وبلاگتون نمیذارم ( با دست و محترمانه میام ) . اصلاً هم منت نکشید ، هی مقاله بپرونید ، ببینم این مقاله ها براتون یادگار عهد اخوت و شباب میشه ، یا نه
نه اصلا اصرار نکنید ، حالا دیگه من کار دارم ، زیییییاد، وقت اردو هم ندارم!
دلم براتون تنگ ... بازم زییییاد
تک تکتون هم میاین همین جا اعترافاتتون رو به ثبت می رسونید ، لابد اینم یادتون رفته ؟ اصلا نرسونید . خسته شدم (بسه دیگه ، میترسم دیگه کم کم به جفنگ بیام )
خوش باشید و سلامت

خبر جدید مباااااااااااااااااااارک!

آقا اول مژده بده! نمیشه که من بدون شیرینی بمونم.

اگه گفتین ایشون که اینطوری داره نگاه میکنه کیه؟؟؟

فک نکن دانشمند میشی جای منو می گیری

بابا بزن دیگه، چی؟؟؟ دست، دست، سوت، سوت،

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا رو

به افتخار پدر شدن آقای ذبیح الهی

 بلندتر بکش!

برای سلامتی خودش و خانمش و کوچولوشون صلوات

ایشالا که به سلامتی و شادی یه هدیه زیبا، یه کوچولوی نازنین در ماه های آینده قدم به دنیای مهربون مامان و باباش میذاره و ما رو هم خوشحال میکنه.

البته ماجرا به همین جا ختم نمیشه کلا این روند پایینه!!!

(ادامه مطلب را بخوانید!)

ادامه نوشته

پیوندتان مبااااااااااااااااااااااارک!

(حتما ادامه مطلب را بخوانید)

ادامه نوشته

به مناسبت نامزدی مریم عزیز

 من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


عهد آدم- زنده یاد قیصر امین پور

دوست

زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه در‌ها بسته ست

فریدون مشیری

دوستان سلام

این بیت زیبا رو که خانم فروغ مزارعی عزیز با خط زیباشون نوشته اند و به من هدیه دادن تقدیم می کنم به همه دوستان گلم و برای ایشون در سایه لطف الهی و در کنار خانواده و دوستان آرزومند سال هایی مملو از زیبایی و شیرینی هستم.

یادی از دوران سگ و گربه!

امتحانات ترم اول بود! آقایون گرامی که قرار نیست روزشونو تبریک بگیم به خاطر مبارک دارند که من باهاشون قهر کرده بودم! البته ناگفته نماند که با آقای ویسانی قهر نبودم ولی همچییییین بهش چشم غره هه رو می رفتم! یادت میاد؟؟

امتحان روان شناسی تربیتی دکتر سجادی بود، رفته بودم تقریبا آخرای کلاس یه جا نشسته بودم مثلا داشتم جزوه ای که لاشو باز نکرده بودمو می خوندم که اندک اندک همکلاسی های محترم تشریف آوردند تو کلاس. حالا فک کن من با اینا قهرم، این آقای سوری اومده پشت سر من بهم میگه به من برسون!!! (تو دلم می گفتم عجبا! رو رُ برم! مثلا من باهاتون قهرماااا). بعدش آقای ویسانی اومد پشت سرم...! (یعنی کلا بقیه جرات نمی کردن بیان سمت من! چه برسه بگن بهمون برسون!!! البته آقای سوری هم جزء عوامل خنثی در دعوا بود ولی می خواستم حال همه شونو بگیرم!) اینا با هم حرف میزدن و من هم که یاد ایامی هنوز جوجه طلایی بودم با همون مثلا غرورم! سرمو بالا هم نمی آوردم بهشون نگاه کنم! عصبانی هم بودمااااااا، مخصوصا سر و صدا می کردن مگه میذاشتن آدم بخونه!

در بحث از جزوه ی ...! سر این مراحل دیدگاه گیری که یه گربه ای رفته بود بالای درخت ۱۰ تا دانشجو رفته بودن سرکار که چطوری میاد پایین!!! یهو آقای ویسانی بلند گفت:

دِ لامصب، گربه خودت بیا پایین دیگه!!!

اینو گفت! یهو من از خنده ترکیدم! حالا هی می خوام اخم و عصبانیتمو نشون بدم که باهاتون قهرم! مگه این حرفش گذاشت انقد خندیدم!

ولی بازم بهتون رو ندادمااااا

خداییش هیچ وقت این حرفتو یادم نمیره هر بارم یادم میاد کلی می خندم

------------------------

پی نوشت: یعنی آقایون محترم ۴-۵ ترم همکلاس بودیم یه بار تو عمرتون نشد از مقام والای خانم ها قدر دانی کنین. پارسالم من روز پدر رو تبریک گفتم خجالت داره یکی تون، اینجا روز مادر رو به خانم برهانزاده تبریک نگفتین!

پست مرتبط: در حواشی روز پدر!!!

بیاموزمت کیمیای سعادت؟ پول بده فک کردی مجانیه؟

همین اولش بگم جنبه داشته باش. این فقط یه گونه ی ادبی به نام طنزه همین. اگه جنبه نداری اصلا نیا وبلاگ ما. چاردیواری اختیاری. اینجا قرار نیست مطابق میل ملت بنویسیم.

مجری: چی شد که معتاد شدی؟

- رفیق ناباب

مجری: مگه نمی دونستی مواد اعتیاد آوره؟

- اولش تفریحی شروع شد. دوستم گفت بیا یه بلاگ بزن خیلی حال میده ها. بعد هر روز اومدن توش نظر دادن. هی گفتند چرا نمی نویسی. یهو دیدم وقتی نمی نویسم دلم برای خواننده ها تنگ میشه... .

مجری: پس علائم ترک اینجا بود که ظاهر شد.

- بله. ما هر روز بلاگ می زدیم تو رگ! تا اینکه آقای فیل اومد و بساط مونو جمع کرد، می خواستن ما ترک کنیم. اما بعد از یه مدت باز دیدم بقیه بلاگ می زنند، رفتم سراغ رفیق ناباب. گفت بیا خودم یه بلاگ بهت بدم این جدید اومده، فعلا آقای فیل ازش خبر نداره. رنگش مثل قبلی نیس ولی هی طعمش همونه همچیییین می برتت فضا!  

این شد که اینو بهم داد و گفت به دوستاتم بگو بیان بزنن تو رگ:

                       جدی کلیک کنید!

پ.ن:

آقا ما خودمون معتاد بودیم. ملت رو هم معتاد کردیم بعدش خودمون ترک کردیم. مگه نمی دونین شما که کسی که مواد می فروشه خودش حساب تزریقش دستشه. ما که از اول دوز بالا گودر نزدیم می دونی چند ساله تو کار مواد هستیم و هنوز عین چییییییی سرحالیم؟

حالا بیاموزمت کیمیای سعادت؟

ز هم صحبت بد جدایی جدایی

اینا رو گفتم اولا وبلاگ جدید دکتر حجازی رو تبریک میگم. ثانیا که من ترک کردم و بنابراین اگر در بلاگ خودمون کمتر می نویسم و در بلاگ های دوستان دیگه نظر نمیذارم شاکی نشین. آره داداش اینجوریاس. اینم بگم که تو دانشکده ما رو رؤیت کردین نیاین حالا هی نظرات تون رو راجع به وبلاگ استاد و طراحی شو اینا بهم بگینا که اصن حوصله ندارم. کد نویسی نداشت دیگه نهایت قالب بندی ای که میشد کرد همون بود خیلی هم دلتون بخواد، والا. حالا بشتابید بسوی بعضی کارا

و اینم حکایت ترک ما:

گِلی خوش بوی در حمام روزی

رسید از دست مخدومی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گُل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

دوستان توجه کنند که مصرع آخر مجوز برگشت ما رو به اعتیادمون میده

خدافظ. ما بریم به همون دسی و رایان مون برسیم.

تبریک دفاعیه های جدید

تبریک

موفقیت دوستان عزیز

آقایان

شورش آذرنییاد

ادریس عزیزی

رو تبریک میگیم

موفقیت هاتون مستدام

پ.ن:

یک خاطره!

روزی که آقای عزیزی دفاع داشتند من از بس ذهنم از دست جریانات حمله خارج از سیستم شده! به "خودشون" پیامک دادم برای دفاع دعوت شون کردم گفتم دفاع آقای عزیزی امروز ساعت...

یعنی در این حد! فاتحه...

 

تبریک دفاعیه های جدید!!!

تبریک موفقیت دوستان در جلسه دفاع

خانم لیلا افضلی

آقای حسین سوری

و

و

و

آقای زانا ویسانی

که شیرینی دفاعش برای من یه مزه و معنی دیگه داشت، یادآور تمام روزایی که با هم کار می کردیم! مخصوصا روزی که تو دانشگاه شهید بهشتی پرسشنامه اجرا کردیم! واقعا جهاد اکبر بود!!! مثل آوارگان خسته و کوفته، جزء وقتایی که تو زندگیم احساس کردم ثانیه ی بعد می افتم بیهوش میشم، عصر برگشتیم دانشکده خودمون پرسشنامه ها رو مثل جواهرات گذاشتیم تو باکس! /خودت یادت هست؟ مگه میشه اون روز رو یادت بره!!!/ یاد تمام روزایی که پرسشنامه ها رو با هم مرتب می کردیم! وقتی از دانشگاه علامه برگشتیم و کلی ذوق کردیم که چقدر زیاد پرسشنامه جمع کردیم، تو پارک نشستیم مرتب شون کردیم!!! یاد اون کوله پشتی معروف من!!!! (همه میدونین کدوم رو میگم دیگه؟!) که چقدر سنگین بود مثلا می خواستم کارمون راحت تر شه بدتر شد! ببخشید اون روز از اون کارا بود آوردنش! یاد تمام التماس هامون به استادای کلاس ها! یاد اون روز که همسر برخی اساتید!!! وقتی از کلاس شون می رفتیم بیرون گفتند به دانشجوهاشون برای سلامتی شون بلند صلوات بفرستید(برای جان بر کفان راه علم صلوات!!) یاد شیرینی روزی که پروپوزال مون تصویب شد! آهنگ کوردی! ای که تو کلاس گوش دادیم به شادباش کنده شدن شرّ پروپوزال! و تمام آهنگ های کوردی ای که حین کار گوش می دادیم که من حفظ شده بودم با اینکه کوردی بلد نبودم! یاد خیلی چیزا بخیر، تک تک روزایی که با هم کار کردیم... . که فقط خودمون می دونیم این پایان نامه چی بود!

حالا یه چیزی! یاد انگیزه ی قوی مون برای کار کردن روی درس آمار نبخیر! امروز که تو دفاع گفتی دانشجویان، آمار را به عنوان منفورترین درس دوران تحصیلی خود یاد می کنند! خندیدم زیر زیرکی اما نزدیک بود بلند بزنم زیر خنده!!! دکتر خانزاده باحال بود: نگو منفور! خب اینا که نمی دونن منفور یعنی چی ما میدونیم!

شخصا عذرخواهی می کنم از دوستانی که به علت کلاس نامبارکم(که این هفته به صورت بی رویه ای صبح و ظهر هر روز جبرانی داشتیم) نتونستم سر جلسه دفاع شون حاضر بشم و یاد بگیرم.

برای همه آرزوی موفقیت می کنم

ایشالا یه روزی این وبلاگ بشه وبلاگ دانشجویان دکتری

و در آینده ای نزدیک بهترین استادان روان شناسی تربیتی

و آه

فاتحه ای نثار روحم کنید لطفا چون من قراره حمله کنم! نه دفاع

امیدوارم که منم به درجه رفیع شهادت نایل شم در هفته های آتی

انشاءالله

تبریک اولین دفاعیه

برگزاری اولین جلسه ی دفاعیه همکلاسی های عزیز

تبریک ویژه به خانم شهرزاد برهان زاده

با آرزوی سلامتی و موفقیت های بیشتر

پ.ن:

همکلاسی های عزیز لطفا تاریخ و ساعت دفاع شون رو در وبلاگ درج کنند یا حداقل تلفنی، پیامکی ... خبر بدین. من باید از دیگران بشنوم که این دفاع برگزار شده

خاطره

قرار بوده همه خاطره ای از دوران ارشد بگن بنظر من زیبا ترین اتفاق سر کلاس آقای سجادی افتاد بعد چند جلسه که دوستان در مورد کاربرد درس روانشناسی در نظام آموزشی خودمان بحث کردند فکر می کنم که جلسه سوم بود سیاوش حرفی نزد و کاملاً گوش می داد روی دسته صندلی به سمت راست تکیه داده بود و بحث هارو پیگیری می کرد جواد داشت با استاد بحث می کرد و تقریباًبدون اینکه به نتیجه برسند بحث داشت تمام میشد سیاوش وضعیتش رو عوض کرد و به سمت چپ روی صندلی تکیه داد در همین لحظه استاد گفت بیا این هم تکونی به خودش داد و الان می خواد نظریه پردازی کنه

کاشان نگو، کاشانه!!!

اپیزود اول:

به خودت می گی ای کاش مسافرت کوتاهی پیش می اومد و حال و هوایی عوض می کردی، که تا وارد دانشکده می شوی، تبلیغ اردوی کاشان رو می بینی و ... !

خدا جون!

کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودیماااا !!!

بالفور پیامک می دهیم به خانم های عزیز مجرد که بریم اردو...؟ اصولا پیامکی به متأهلین نمیدیم! چون تأهل است و صد دردسر!

 

اپیزود دوم:

جامعه اسلامی دانشجویان برگزار کننده سفر بود و رفتیم نیم ساعت پشت در با دیوار یکی شدیم تا حضرات از خواب بیدار شدند در رو باز کردند! بعد شاهد یک صحنه ی مخ زنی در روانشناسی اجتماعی بودیم، آی جای دکتر اژه ای خالی بودا آی! می خواستند با این سفر یارکشی کنند اونم از بین اطفال معصوم ترم اولی!!!

بالاخره بعد یک ساعت سخنرانیِ چهار تا جوجه کارشناسی برای گنجشک ها، قرار شد حرکت کنیم.

لیلا غر غر کنان که اگه می دونستم با این اتوبوس های عادی  می خوایم بریم نمی یومدم و این جمله به توان N بار تکرار می گردد و یکدفعه اتوبوس های شیک و اتو کشیده ظاهر می شوند و کودک درون لیلا میگه آخ جون!  و والد حمایتگرش میگه واقعا دست شون درد نکنه!

اپیزود سوم:

تو اتوبوسیم و مریم باز مثل همیشه مرموز و مشکوک و اینا میزنه! موسیقی گوش میده و فکر میکنه!! ما مشغول بحث های جذاب روانشناختی هستیم با لیلا که وقتی فکرای مریم تموم میشه اونم به ما می پیونده و بابا دکترا همه جمع اند! کلی بحث روانشناختی جذاب!!!

اپیزود چهارم:

بعد از ساعت ها بالاخره به یه جایی می رسیم!

اولش که فکر کردیم حوزه علمیه بردن ما رو(چون نوشته بود حوزه و معلوم نبود حوزه ی چیه)! بعد فهمیدیم نه بابا اینجا دانشگاه کاشانه! و تبلیغ کارگاه آموزش پیش از ازدواج تا اونجا هم رفته بود! دهکده ی جهانیه دیگه !!!

 

دویدیم و دویدیم تا سر کوه! (خوابگاه) رسیدیم! در این مرحله با دیپورت شدن از هر خوابگاه، حالی گرفته شد از مااما نه اونقدری که وقتی ما رو فرستادند تو سالن اجتماعات اونجا بخوابیم

آقا داستانی بودااااا خسته، گرسنه، بدتر از همه تشنه، آی آب شور و بد مزه ای داشت! فکر کنم انگیزه ی آقای یزدانی از تغییر دانشگاه همین آب شور و اثرات دراز مدت بیماری خوش تیپی مردها بر روی مو بوده!!  این قسمت رو توصیف نکنم بهتره...

دو روز زندگی در سالن اجتماعات به روایت تصویر:

 

   

       

  

اپیزود پنجم: خلاصه کنم با برنامه ی قشنگ یه مشت جوجه کارشناسی اوپن مایند!  فقط تو دو روز به خانه عامریها، خانه بروجردی ها، حمام میراحمد، باغ فین و بخش ویژه امامزاده آقا علی عباس رفتیم. البته ناگفته نماند که ما از بازار بزرگی نیز دیدن فرمودیم و این سفر کلا یک درس اخلاقی بزرگ بود برامون که کیفیت مهمه نه کمیت، چون به زحمت این چیزی که جوجه ها اسمشو گذاشته بودند بازار بیشتر از 4 تا مغازه داشت!

روانشناسی شخصیت به روایت سفر:

مریم  

من   

لیلا  

 

نتیجه گیری از این سفر:

آخر هر چیزی که نتیجه اخلاقی نداره پدر جان! دنبال چی می گردی؟؟

 

 

عکس های مستند در ادامه ی مطلب

 

 

ادامه نوشته