برف و شكوفه، در ابديت، برادرند
روح سپيد صبح سر آغاز
در اين دو جسم پاك، نهان است
اما، زمان هر دو، يكي نيست
اين، از حضور آن يك، چون دور مانده است
هرگز شكايتي ز غيابش نمي كند
آري، شكوفه، برف بهاران است
بر گيسوان سبز درختان
برفي كه آفتاب در او خيره مي شود
اما ز فرط حيرت، آبش نمي كند

باري، اگر شكوفه همان برف است
برف آن شكوفه اي است كه از حسرت بهار
در باغ بي فروغ زمستان دميده است
آنجا كه كس به ديدن رنگ سپيد او
يك بار هم، شكوفه خطابش نمي كند
برف و شكوفه، آيت توحيدند
اين هر دو را، ز آفت بيگانگي چه باك؟
توحيد، در نبرد زمستان و نوبهار
حس برادرانه ي برف و شكوفه است
حس وجود همنفسي پنهان
در انزواي باطني ماست
حسي كه مرگ نيز خرابش نمي كند
آه اي برادران
توحيد، از دوگانگي آغاز مي شود
آري، دوگانگي
يعني به غير خويش كسي را شناختن
خود را ز هر كه جز او، بيگانه ساختن
آنگه به او رسيدن، در جاودانگي
نادر نادرپور
پ.ن:
این شعر رو تو وبلاگ خودمون خوندم! قسمت شعر نو. عکس هم بسیار مربوط است به شعر