تراژدی
تراژدي
پيشكش به زیلان
درخت كه سوخت... دودش
شعري از گريه براي باغ نوشت
باغ كه سوخت... دودش
قصه اي از غصه براي كوه نوشت
كوه كه سوخت... دودش
دل نوشته اي ادبي از اشك را براي دهكده نوشت
دهكده كه سوخت... دودش
تراژدي اي براي شهر نوشت.
در شهرنيز زني بود
كه زيبايي درخت، كوه
روستا و شهر را
در درون دل، چشم و قامت خود بازتابانده بود.
هنگام كه آن زن خودش را براي آزادي
سوزاند
دودش
داستاني بي پايان را
براي سراسر ميهنم نوشت.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۹ ساعت 10:24 توسط زانا ویسانی
|
حرف هایی هست برای نگفتن